دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون
از این همه دربه دری از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون
از این مترسکای پست از هم دلای هم زبون
توام که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا توایی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره از غمهای رنگاورنگ
از جمله ی دوست دارم دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون
كاش از راه ديگري مي آمدم از شهري ديگر...چشمهايم را به خط سفيد وسط جاده دوخته ام، همه جا تاريك است دلم ميخواهد چشمهايم را روي هم بگذارم... صداي باد در گوشم زمرمه ميكند و سكوت شب را در هم ميشكند، بي هدف ادمه ميدهم نميدانم به كجا ... راهش آشناست قبلا از آنجا گذشته ام در گوشه گوشه ي آن خاطراتي دارم، خاطراتي شيرين كه يادش آزرده ام مي سازد ولي نمي خواهم فراموششان كنم، هوا تاريك است ... هنوز خيالم به دنبال آنها مي دود... چشمانم خيس شده است جايي را نمي بينم، نميدانم خط سفيد به كجا ميرود شايد بپيچد شايدم تا دور دست ها مستقيم برود.
