از اين زمانه دلم سير مي شود گاهي
عقاب تيز پر دشت هاي استغنام............ اسير پنجه ي تقدير مي شود گاهي
صداي زمزمه ي عاشقان آزادي.............فغان و ناله ي شبگير مي شود گاهي
نگاه مردم بيگانه در دل غربت.........دو چشم خسته ي من تير مي شود گاهي
مبر ز موي سپيدم گمان به عمر دراز.........جوان ز حادثه اي پير مي شود گاهي
بگو اگرچه به جايي نمي رسد فرياد..... کلام حق دم شمشير مي شود گاهي
بگير دست مرا آشناي درد بگير..............مگو چنين و چنان دير مي شود گاهي
به سوي خويش مرا مي کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجير مي شود گاهي
بازهم روز ها تكرار ميشوند، عقربه هاي ساعت هنوز ميچرخند و همچنين زمين
پس ....
بچرخ تا بچرخيم.
میدانم دنیا وفا ندارد هیچ کس نمی ماند همه میرویم می دانم چه سکوت کنم و چه فریاد زنم عاقبت پیر مردی خواهم شد، می دانم هیچ کس کنارم نخواهد ماند، شاید بر پیشانی ام اینجور نوشتند.. تا چشم گشودم انگار زندگی چشمش را برویم بسته است از واژه ها خسته شده ام از ورق های سپید خسته شده ام اوراقی که تشنه جوهری هستند که شاید حکم مرگ احساسی باشد.
می دانم که این بغض در گلویم خواهد ماند به هر کس گفتم با لبخندی از کنارم رفت و باز تنها ماندم. در این زمانه آدمک ها زندگی میکنند و احساس را در کتابخانه اي می گذارند که مبادا گرد خاک روی آن بنشیند، هيچ كس خودش نيست، همه پشت حرف ها مخفی میشوند تا شايد بتوانند به قلب برسند و خنجر بزنند.
هنوز زنده هستم و ميخواهم زندگي كنم، هنوز در دلم مانده است به هر ريسمان باريكي چنگ ميزنم، ولي باز با يك سلام بعد از مدت ها تمام خاطراتم به تازگي روز اول ميشود و هنوز چشمانش با يك نگاه وجودم را ويران ميكند ...
