نسيم خنكي مي آيد خيابانها خلوتند هنوز مردم در خوابند نور طلايي خورشيد از دور به چشم ميخورد دخترك در كنار چهار راه، جلوي بانك سر بر زانوانش خوابيده و به انتظار روز ديگريست، او گدا نيست حداقل نميخواهد گداي كند فقط با چشمهاي براقش از مردم گدايي محبت ميكند و به آنها فال ميفروشد، فالي كه شايد پسري به اين اميد بردارد كه آيا دوست دختر جديدش او را دوست دارد يا نه ... او در روياهايش تنهاست شايد آرزويش طولاني تر بودن چراغهاي قرمز است، شايدم در خواب تخته خوابي را ميبيند و شايد به اين فكر باشد كه خود فروشي بهتر از خوابيدن كنار خيابان هاست. روزهاست او را ميبينم به خودم افسوس ميخورم و ميگذرم نميدانم اگر جاي او بودم چه ميكردم ...
مثل همه روزهای دیگه ...مثل تمام فصول گذشته و سالهای ....لحظه لحظه های اقامت در ایستگاه موقتی ...
اينجايي كه من هستم بوي پاييز مي آيد بوي خيس كوچه باران زده، در سكوتي كه صداي تيك تاك ساعت آنرا در هم مشكند و گذشت زمان ...
هر روز و هر لحظه انسانهاي چتردار، سر در گريبان فرو برده از روبرويم ميگذرند به راستي انگار هيچ كس فريادم را نميشنود كه باران زيباست دستهايتان را باز كنيد.
من در شهري زندگي ميكنم كه تابلوها حرف ميزنند، صداي بوق ماشينها مردم را بيدار ميكند و نور هاي سبز و قرمز نقش خدا را بازي ميكنند. آنقدر هوا سياه است كه هيچ كس براي زندگي نفس نميكشد. مردم شهر من ميخندند اما خنده هاشان از روي رياست و به غير از دو سه دوست كه هر از چند گاهي بنشند و يكديگر را ياد كنند، همگي دل سنگند و نفسشان غمگین است.
در شهر من نفس نکش، اینجا هوایش مسموم است ...
بغض دلتنگی صد خاطره را
می برد خیسی اشکی آرام
غربت شهر شلوغ تبعید
می رسد چون خبری نا هنگام
می وزد باد غمین پائیز
چه غریبانه و پرسوز امشب
به گمانم خبری او را هست
باز از داغ عزیزی بر لب
نیست سویی و هوا تاریک است
در سیه روزی این ظلمت پاک ... !
می چکد قطره اشکی خونین
از دل دیده من بر تن خاک
"احسان ياوراني"
