زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است. بی خيالی سپر هر درد است. باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از روی رود.
*نميدونم شايدنتوستم يه آدم ايده ال بشم ولي خوب يه سري چيزا رو عوض كردم ولي خوب درسته بايد از يه سري چيزا گذشت تا ايده ال شدفعلا كه دارم سعي ميكنم
*اين شهر شلوغ ما خيلي بالا پايين داره اوني كه بالا شهره نميفهمه چي ميكشن مردم پايينشهر ميگه به درك ميخواستن اونا هم كار كنن تلاش كنن به يه جايي برسن تا اونجايي هم كه بتونه به مردم پايين تر ظلم ميكنه راست ميگن كه پول پول مياره بدبختي بدبختي حالا يكم ميريم پايين تر
تاحالا ديدين مردم پايين تر ازما در هر سطحي چقدر صفا و صميميت دارن هر چي ما نداريم اونا دارن هر چقدر ادما پول دار تر ميشن خوب مشغله بيشتر ميشه روابط خانوادگي كمتر جرو بحث دعوا بيشتر ميشه ولي خوب اون پايين جاي همه نداشته هاشون همديگه رو دارن اونا هستن كه پشت همديگرو خالي نميكنن روزي يه بار به هم سر ميزنن اونا هستن كه به عشق بچه هاشون و خانوادشون از صبح تا شب كار ميكنن و پول در ميارن و از اين زحمتي كه ميكشن لذت ميبرن جاي كادو هاي گرون به هم عشق و محبت هديه ميدن و چقدر فقيريم ما در مقابل پايين تر از خودمون. اونا يه خدا دارن برا خودشون كه با دنيا عوض نميكنن يه خدا دارن كه دزدي نميكنن ولي هر چي ميريم بالاتر خدا ميشه خود آدما ايمان از بين ميره و هرزه گي بيشتر ميشه دزدي بيشتر ميشه خوب اينا شامل همه نميشه ولي خوب خيليها اينجورين
باران بد است
سقف خانة دريا چكه ميكند
باران بد است
نان دستفروش پير را آجر ميكند
باران بد است
حسرت يك چتر در دل دريا لانه ميكند
ولي من كه ميدانم
چه لذتي دارد زير باران راه رفتن با يك دوست
ميدانم درختان چقدر دوست دارند باران را
و من بعدِ باران درختان را
حتي خود دريا، كشتهمردة باران است
زير باران زيباست، زيبا
باران خوب است
خوبِ بد، بدِ خوب
فقط اینو بگم الان یه فیلم دیدم هر چند ربطی نداشت ولی یه کم جوگیرم ساعت ۳ نصف شب هم که هست شاید به سرم زده ولی بهتون میگم چی کار کردم تونستم یا نتونستم
اینم بگم اینارو گفتم چون با یکی اشنا شدم که هر چی به نظرش میرسه تو وبلاگش مینوسه منم میخوام بنویسم آزاده آزاد
شایدم این وبلاگ از شهر شلوغ تهران تبدیل بشه به دل شلوغ یه رهگذر
انگار باید عادت کنم به اینکه گاهی همینجوری ...بی مقدمه ....بیایم و چیزی بنویسم تازه این نوشتن ممکن است که ... به مزاق خوش نیاید ولی ..نه بگذار این قرار سر جایش باشد
البته من به ذاتی یا اساسا ژنتیکی بودن ... نویسنده بودن ...هنوز... معتقد نشده ام ولی نه انگارباید بپذیرم ...کم کم...که اینکاره بودن ...خود به تنهائی هنری است مجزا از۷ یا ۸ هنر سابق بر این
با این وجود قرارم را بر هم نمیزنم اگر چه فقط با خودم باشد و هیچ مخاطبی را ...به اجبار...جذب نکند اصلن...
شاید در آینده اتفاقی افتاد ...امید برای همین روزهاست
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم گلویم سوتکی باشد
گلویم سوتکی با شد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
بدین سان بشکند هر دم
سکوت مرگبارم را
(دکتر علی شریعتی)
