امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد ...
من اون فیلم رو ندیدم من اون شعر رو نخوندم
این بابا رو نمی شناسم هیچ وقت اون ور نبودم
من همینم که هستم یه آدم معمولی
هیچ وقت مهم نبودم نباید کار سختی باشه
به خودم دروغ نگفتم فکر نکردم لازم باشه
زندگی رو دوست دارم یه زندگی معمولی
نمی خوام کتاب باشم دوست دارم که گوش بدم به یه قصه ی معمولی
نمب خوام عاشق بشم اگر آخرش جداییه
نمی خوام پولدار باشم اگر قیمتش رهاییه
نمی خوام زندگیمو به پای شهرت بریزم
دوست دارم خودم باشم به آدم معمولی
نمی خوام اول باشم اگر زندگی مسابه است
نمی خوام تو جمع باشم اگر تنهایی یه قاعدس
نمی خوام به من بگن چی باید آرزو کنم
من می خوام خودم باشم یه آدم معمولی
من عشق خودم رو دارم یه عشق معمولی
به من ربطی نداره این هنرپیشه کیه
اصلا برام مهم نیست این کارخونه ماله کیه
هر کیهر چی داره هرکی که هست خوش به حالش
من می خوام خودم باشم یه آدم معمولی
من می خوام خودم باشم یه آدم معمولی
ببینم میزارین یا نه
مرا کسی نساخت مرا خدا ساخت نه انچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان٬او بود که مرا ساخت انچنان که خودش خواست٬ نه از من پرسید و نه از ان من ِدیگرم. من یک گِلِ بی صاحب بودم مرا از روح خود در ان دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد ٬ مرا به خودم وا گذاشت کسی هم مرا دوست نداشت و به فکرم نبود
شریعتی
بهقول حسین پناهی :
من خیلی چیزها میدانم
که میتوانم برای دوستانم تعریف کنم
میتوانم رک و پوستکنده بگویم
که چرا مضرات دخانیات را
بهوراجیهای پدرانهشان
در باب سلامت مزاج
ترجیح میدهم
بازهم روز ها تكرار ميشوند، عقربه هاي ساعت هنوز ميچرخند و همچنين زمين
پس ....
بچرخ تا بچرخيم.
نقطه ته خط .
خسته شدم .
از این همه دربه دری از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون
از این مترسکای پست از هم دلای هم زبون
توام که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا توایی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره از غمهای رنگاورنگ
از جمله ی دوست دارم دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون
كاش از راه ديگري مي آمدم از شهري ديگر...چشمهايم را به خط سفيد وسط جاده دوخته ام، همه جا تاريك است دلم ميخواهد چشمهايم را روي هم بگذارم... صداي باد در گوشم زمرمه ميكند و سكوت شب را در هم ميشكند، بي هدف ادمه ميدهم نميدانم به كجا ... راهش آشناست قبلا از آنجا گذشته ام در گوشه گوشه ي آن خاطراتي دارم، خاطراتي شيرين كه يادش آزرده ام مي سازد ولي نمي خواهم فراموششان كنم، هوا تاريك است ... هنوز خيالم به دنبال آنها مي دود... چشمانم خيس شده است جايي را نمي بينم، نميدانم خط سفيد به كجا ميرود شايد بپيچد شايدم تا دور دست ها مستقيم برود.
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد اورد ایام وصال
از جدایی یک، دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد اورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
ان نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
یاد او شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابر جاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو زوررقمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت...
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غم های من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش .........
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او دراین دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار..
.روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق، جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را...
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور وخراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من ..
.عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این...
بعد از این هم اشیانت هر کس است
باش با او یاد تو مار ا بس است
کی میگه دنیا دو روزه ؟
